جهانی شدن را چندان دوست ندارم، حسنی، به عنوان قهرمان داستانهای کودکی، را در راه شلمرود، ترجیح می دهم بر میکی موس!
۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه
جهانی نشویم
جهانی شدن را چندان دوست ندارم، حسنی، به عنوان قهرمان داستانهای کودکی، را در راه شلمرود، ترجیح می دهم بر میکی موس!
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
هذیان های یک دهه ی شصتی
در عزاي خويش غمگينانيم ما
افسرده ي كودكي به يغما رفته
نوجواني در ترس و
جواني ناداشته
خدايم دادند و ايمانم بخشيدند
به هزار حيلت
كه روزي تكيه بر جايش زنند
بي هيچ تقلا
نسل افسردگانيم ما
خنده ي غم نشانده بر لب
غمِ خنده در دل
دل در خانه رها كرده
گريخته از ناخدا خداي خود خوانده بر تخت
دل و كودكي وعمري را به گذشتگان سپرديم و به درگذشتگان پيوستيم
خداي ايمانم را نمي يابم
كه مي داند؟
شايد "برادران" به بندش كشيده اند بي خبر
اعتراف خواهد كرد به زودي
به همدستي با بيگانه
به فتنه گري
خدايم را هم به جعبه ي جادو خواهند كشاند
خبرش مي آيد
دل افسردگانيم ما
من و هم نسلانم
بي هيچ اميدي
بي قرار خانه
دل نگران خدا
-خداي گم شده-
و نفرين كنان، ناخدا خداي تكيه زده بر تخت را
حالمان خوش نيست
هيچ خوش نيست
كه بدحاليم
دلتنگ شمعداني و
آفتاب و
آتش
دلتنگ حوض آبي و ماهي گلي
دلتنگ شهر به خاكستر نشسته
دل مردگانيم ما
بي نفس
چشم، خيره به ناكجا آباد
در جستجوي خدا و اميد و خانه
عاشقي از ياد برده
در آغوش تنهايي
در هراس از مرگ خدا و خنده و خانه
آسمان آبي مي خواهم و خورشيد خراسان را
حوض آبي و ماهي قرمز را
رقص كنان
نشاني از زندگي
عشق مي خواهم و خانه را
مادرم را و پدر را
دلتنگم
حياط پر گل كودكي را مي خواهم و لبخند را
خدايم را مي خواهم
بخشنده و مهربان
نزديكتر از تنهايي به آغوش كشيده در غربت
زندگي مي خواهم
بي ناخدا خداي خود خوانده ي بر تخت
زندگي مي خواهم
زندگي!
لندن
٠٩/٠٢/٢٠١١
۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه
یادواره
براي شايان
تمام روي زمين جايم كم است
كه دل تنگ است
كه رفيقي و همرزمي
شاعري
در خانه
با خويش در جنگ است
تمام روي زمين
اكنون
فاصله است ميان ما
من و او كه روزگاري
دورترين فاصله مان خياباني بود
نام شهيدي بر گرده
كه زمان رزم را به بزم گذرانديم
و شعر خوانديم و عشق ورزيديم
كه در خيل سربازان اژدهاكي
از خاموشي ماه سروديم و
عشق ورزيدن پسران و
رو نهان كردن دختران
كه بي هيچ آسماني بر سرمان
مشت مشت بذر ستاره باشيديم بر سقف كوتاه خانه
كه خورشيد را در قلبمان زنده نگاه داشتيم بي هيچ آسماني
كه سكني گزيديم بر ارتفاع سروي
زير باران و
خواستيم كه فريدون و كاوه باشيم
و عاشق چو مجنون
كه ليلي را ليلي بخواهيم و مجنونش باشيم
تاب آورديم و تاب آورديم
لباس رزم بر تن عاشق مانديم
و اميد كاشتيم
و باران دروديم
آه اي آسمان كوتاه خانه
تمام ارتفاعت كوتاهم مي ايد
كه جان جانم فسرده دل
به درك واصل ميكند قاصدک بيخبرش را
كه ليلي، ليلي نماند و
مجنون را تاب نياورد
به جنونش كه تنها تحفه اي بود كه از او به يادگارش مانده بود
زمين!
تمام گستره ات ارزاني ضحاكان
و بلندي آسمانت نيز
كه عاشقي را دل در سينه تنگ است
نفرين تمامي ثانيه ها نثار پهنا و بلندايت
كه تمام گستره ات را جا كم است عاشقي را
و تمام بلنديت كوتاه سروقد مجنوني
زمين و زمان و آسمان را جا تنگم است رفيق
اگر دل افسرده باشي
لندن
٥/٢/٢٠١١
۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
سوگواره
دل خوش مكن بيهده
كه زمانه، زمان فشار است و شكنجه
خواه ناخواه دلت ميگيرد هر روز
خواه ناخواه
و هر معاشرتي بي برگرد و برو
راه گلويت را مي بندد
بر نفس
بر فرياد
بر بغض حتي
بر همه چيز
چشم، باز يا بسته
در سلاخ خانه
شاهدي
شهادت را
كه
كارد بر گلوي حقيقت
در تدارك وليمه ي فتح قله هاي دانش
آب از دهان انسان مي چكد
چشم بسته انسان شاد
چيره بر حقيقت
با كارد
در قربانگاه
و عشق
تب كرده و لرزان
دنبال راه گريزي
از انسان
كه قرباني بعدي، اوست
هراسان به قاف ميرسد
كوهنورداني پرچم به دست
در انتظارش
جان ميسپارد به قاف و
سر بر سنگ مزار سيمرغ
چشم بسته انسان شاد را
دلخوش طعم گس همخوابگي آزاد و بي شرط
تنها رها ميكند
سياهپوشِ سيمرغ و حقيقت
هدهد
به كلاغي ماند هزار ساله
افسره آواز سر ميدهد-بي انتظار جوابي-
هم پيمانانش را
مرگ سيمرغ و حقيقت و عشق را گويي
برده از ياد
در سوگشان
و من سوگوار همه
و سوگوار خودم
كه هر روز هزار بار
به مسلخ ميروم با پاي خود و باز نمي گردم
و دل ناگران هدهد
هم پيمان روز ازلم
كه در راه قاف بوديم
ديدار سيمرغ در دل
و نواي ساز عشق را منتظر
بيخبر از مرگ آن دو
دل خوش مکن بیهده
که زمانه، زمان فشار است و شکنجه
لندن
٢/٢/٢٠٠١١
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
گمشده
خودم را،
در بهترين حالت،
جايي جا گذاشته ام
نامبرده
صبح كه براي خريد سواد
از خانه خارج شده
تا به حال باز نگشته است
قد سرو دارد و
حافظه ي جلبك
دلش هواي ديارش را كرده
و زمين غربت دامانش را دست بردار نيست
نامبرده
كه بياورد
كه بياورد
جايش را يادش نيست
لندن
١٧ ژانويه ٢٠١١
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
آفرینش، آغاز و پایان
عريان بر ساحل
در رهگذار مردان
زلف سپرده بر باد
بي هيچ هراسي
به بازي با موجي كه آرامش دريا بود
با انگشتان پايش
عريان بر ساحل
آفتاب ميگيرد حقيقت
و انسان
در همان ساحل
خدا را فهميد
و عشق را دريافت و
طبيعت را نوازش كرد
هراسان
با هزاران لايه حجاب
و پاهاي خسته از شاخه هاي شكسته ي پاييز
نفس زنان
آبستن حرامْ جنينِ دروغ
گريزان از تازه طعم شهوت چشيده اي
پشت تنومندترين درختان اعصار
اشك ميريزد
هراسان
اشكريز و نفس بريده
در جستجوي پناهي
حقيقت
وبي خبر انسان شاد
دست در دست شريكش
در خيابانهاي
پاريس و لندن و رم
روشن از نور نورافكنان پرنور ظلمت
خداي را به مسلخ برد و
همخواب بي جواز عشق شد
و طبيعت را درنورديد
با قطار
١٤ ژانويه ٢٠١١
لندن
۱۳۸۹ دی ۱۴, سهشنبه
مقصر
چشم كه كور باشد نمي بيند
دل هم كور ميشود گاهي
ولي
اينبار
تقصير تو نيست كه نمي بيني
من وصله ي ناجورم
جاي من اينجا نيست
بماند كه
اين خاك هم گاهي
گند مي زند به كار
عقيم است
تقصير هيچكداممان نيست
جا، جا نيست
خاك خاك نيست
آدم هم كه از اول آدم نبود
اشتباه شد
مونگل بوديم همه
ناقص الخلقه اي كه هيچ كاربردي نداشت
عقلش داد
تا خودش كارايي بسازد
خودش هم كه احمق بود
گل كاشت
تقصير من و تو نيست
آدم، آدم نبودتقصير من و تو نيست
۴ ژانویه ٢٠١١
لندن
۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه
حکایت کودکی و دل
هميشه مكان نيست
كه گاه زمان
راه فرار را مي بندد
كودكانه در حياط پر گل خانه به خواب رفتم و پير، در زمستان غربت چشم گشودم
دل ولي همان نازكِ شكننده ايست كه بود
پيرِ دل نازك
با كودكي اي به كوتاهي روزهاي زمستان غربت
خسته
تنها
نشسته در جمع پر همهمه ي نا آشنايان
خود اينجا
خاطر اما در حياط پر گل تابستان كودكي
به بازي
خيره به ميمون سبز دهلچي
ملق زنان
خشت بر خشت مي نهم
سرپناهي براي جوجه هايم
كه خروس جنگي شوند جهنده به قامت معمار كودكيهاشان
شاخه هاي ياس
بالا رونده از پايه هاي مهتابي حياط پر گل كودكي
بي هيچ عطري غروب زودهنگام روزهاي غربت را به يادم مي آورند
بي هيچ عطري
كودكي رفت در يك لحظه ي غفلت
در يك خواب نا بهنگام
هنگام بازي در حياط پر گل
و معمار را از حياط پر خشت و خروسهاي فردا
به غروب زود هنگام زمستان غربت افكند
بي هيچ خشت و خروسي
بي هيچ هم بازيِ دهلچيِ ملق زني
خروس كباب شد و شعر شد و معمار شاعر و خشت كلمه و كودك پير
پيرِ روشنايی كوتاه، هم عمر تمام كودكيهايش
و اين دل نازك
تنها يادگار حياط پرگُل و خشت و خروس و ياس و مهتابي
و روزهاي بلند تابستان كودكي با عطر ياس و طعم بلال شير دانه به زير دندان
كودكي رفت با دوچرخه
و زمان، راه فرار را بست
بر كودك معمار روزهاي بلند تابستان
تقصير مكان نيست
زمان راه را بر من بسته
و پاهايم توان رفتن ندارد
و دستم مي لرزد
و چشمم نميبيند،
دل ولي همچنان نازك است و شكننده
هواي كلماتت را داشته باش
كه شاعر
همان معمار دل نازك حياط كودكي است
خشتش كلمات
و گِل، غمِ غربت
و گِل، غمِ غربت
دل ولي
همان نازك شكننده
٣٠ دسامبر ٢٠١٠
لندن
۱۳۸۹ دی ۷, سهشنبه
زمان
زمان
زنجير بر دست وپايم
وقلبم
بيهوده ماهيچه اي در قفس
اجرا كننده ي حكم ازلي
زمان
زندان
زنجير بر فكر و احساسم
بر وجودم
زمان
سوهان اعصابم
زمان
فرساينده ي روحم
زمان
فاحشه اي با كفشهاي قرمز تق تقي
رونده بر اعصابم
بي هيچ خسته گي
زمان
رباينده ي معني
ز واژه ي دوست
زمان
مخرب هر چيز
زمان
تيغي بر رگ گردن
زمان
معلم شيطان
زمان
آفت جانم
زمان
تفاله ي دوزخ
به صحن سبز زمين
زمان
شراره ي آتش
به خرمن عمرم
زمان
تلافي ابليس
به رشك عشق خدايم
زمان
چو خار به چشمم
تباهي شب و روز
زمان
چو ريگ به دندان
هلاك لذت خوردن
زمان
تجلي تنبيه
به جرم خوردن گندم
زمان
چو ميخ به مغزم
زمان
به تيزي سوزن
به زير ناخن آدم
زمان
چو قفل به شعرم
زمان
و ديگر هيچ
٢٨ دسامبر ٢٠١٠
لندن
اجتماعی شدن یا اجتماعی نشدن، مسئله این است!
مي خواي بنويسي بنويس ولي سعي كن خودتو تكرار نكني، بنويس ولي تكرار نكن، هيچيوقت تكرار نكن، بنويس!
چند شب پيش سر كار بودم، شيفت شب، شب كريسمس بود و شهر خالي، نه تنها "ز رندان" كه خالي از هر جمنده اي، فكر مي كردم يا شايدم فكر مي كردم كه دارم فكر مي كنم، خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه انسان موجودي است اساساًغار نشين، نه اجتماعي، سند حرفمم موضوعات پوچي بود كه بين انسانها رد و بدل ميشه. اينو داشته باش تا يه ماجراي ديگه بگم.
چند وقت پيش با يكي از دوستام صحبت از جلسه ي شعر خواني شد و خلاصه به همت ايشون جلسه هاي شاهنامه خواني شروع شد، امشب هم كه چهارمين جلسه بود خونه ي همون دوست هماهنگ كننده برگذار شد، يادم نرفته اينم بگم كه اين جلسات تنها دلخوشي منه در اين ديار غربت، حكم پارك رو داره واسه يه بازنشسته، منظور كه هر طور شده با هر حالي كه شده اين جلسه ها رو از دست نميدم، امشب هم حس و حال هيچ كاري نبود ولي رفتم اينو، دليل ديگشم شايد اين بود كه قول داده بودم يه خلاصه از جلسات قبل رو تهيه كنم. رفتم، بي دل و بي دماغ، رفتني. مشغول ارائه ي خلاصه ي جلسات قبل بودم كه چند بار حرف تو حرف اومد، شايدم نيومد و من اينجوري احساس كردم، كم كه توهم نميزنم، دل و دماغ نداشته رو از دست دادم و خواستم كه بي خيال خلاصه خواني بشن بچه ها، نتيجه اين شد كه جمع فك كرد قهر كردم، حالا بيا قسم و آيه كه بابا قهر چيه؟ هر كسي خلاصه چيزي گفت و بعضي متلكي تيكه اي، چيزي.
وقت شام دوستاي دوستم مشغول گپ و گفت بودن و من به اين فك مي كردم كه دل و دماغمو كجا گذاشتم؟!؟در همين حس و حال خدافظي كردم اومدم بيرون، فكر ميكردم اون نظريه ي غار نشين بودن در مورد من صحيحه احتمالا و نه در مورد همه، اين كه دلت مي خواد فقط بري اونجا شعرتو بخوني و والسلام، بدويي برگردي خونه!؟
نه حوصله دارم با كسي حرف بزنم و نه به حرف كسي گوش بدم، واسه همينم هست كه هروقت ميام اجتماعي بشم حرف مفت و احمقانه ميزنم. يكي نيست بگه بابا دهنتو ببند خفه شو از اول، هيچكي فك نميكه طرف زبون نداره، تازه فك كنن، چه بهتر، همين كه ملتو به فك كردن وامي داري خودش خيليه، هر فكري ميخواد باشه، باشه.
آخرش چي ميخواد بشه، خود خدا هم نمي دونه!
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
شب یلدا
غزل غزل صدا در گلويم لَخته
چشمانم تب كرده
به خورشيدي ماند
كه هزار هزار پاييز در انتظار تولدش
در انتظار زمستانيست آبستن بهار
شب اينجا مانده
بي هيچ خيال كوچ اما
سبد سبد لبخند بر لبانم تكيده
قلبم ميلرزد سرخ
چونان دلِ آتشفشاني داغ
سم ستوران ستم را
بيش از اين ديگر نمي آرد تاب
نه بدان سان كه بايد
نه به سان سفره اي آب يخ
سيراب كننده ي رهگذري
مردي
چوپاني
نه
ميلرزد از بي مهري دوران
از خماري انسان
بي خرد انسان شاد از هيچ
ورق ورق شعر نانوشته جاري بر زبانم
به سان خشكيده خروشان روديست
روان به سوي زنده زارِ سرو و سرور
به باغستاني به انتظار نشسته ميوه هاي لبخند را
شب است اينجا
و انگارم كه اين شب را نيست پاياني
پاييز است
و گويي كس زمستان را ندارد چشم در اين شهر
كسي ميلاد خورشيد را اينجا منتظر نيست
شب و تاريكي و غم خانه كردست
در دل من
در دوچشمم
وقلبم
و اين سردي چه سنگين قفل بسته
بر لبانم
راه اميد را بسته
بر شعرم
به دورانم
به شهرم
٢١/١٢/٢٠١٠ شب يلدا لندن
۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
خرداد
به تمام کسانی که با امید این روزها در بندند
تصنيفم من
تصنيفم من
زاده ی خرداد
"ماه حادثه"
پدرم شعر است و
مادر نغمه
زاده ی خردادم من
ماه اميد
زان سبب هرسال در شهرم، مردم
شاخه ی اميدی در دست
جشن ميگيرند حادثه را با لبخند
زاده ی اميديم ما،
در پيكار با ياس
نهال اميد می كاريم هرسال
در خرداد
و به انتظار مي نشينيم
باغستانش را با لبخند
باغي كه هر شاخه اش هراسيست بر دل زاغان
-زاغان سياه حاكم بر باغ-
با تبرهاشان بر سر اميد
با خيال غارغار ابدی
فرزندان اميديم ما، اما
خرمشهر را اگر از همزادانشان ستانديم
در خرداد
ايرانشهر را نيز
مي ستانيم باز
از ايشان
در خرداد
فرزندان اميديم ما
شعر و نغمه را هر سال
در خرداد
شاخه ی اميدی مي كاريم
به استقبال بلبلان
به استقبال تصنيف
لندن
٢٥ مه ٢٠١٠
۴ خرداد ۱۳۸۹
۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه
عشق زیر خاکی
پرده ها افتاده
شمعها خاموش است
پنجره بسته و
درها قفل است
با لباس رسمی
منِ عاشق
چه مودب اینجا
چشم بر راه نشسته ام
که بیاید از در
نو عروسی
شده حتی مرده
کرم افتاده به جانش
اما
عاشق و دلداده
پنجره بسته و درها قفل است
عاشق پیر جدا مانده ز یاران
اینجا
خاطرش نیست
که حتی
چه کسی بسته به رویش
در را
رمز در را آیا هیچکس می داند؟
پرده ها افتاده
شمعها خاموش است
پنجره بسته و
درها قفل است
من و آن دخترک پیر
-عروس مرده-
به چه شوری اما
لب به لب داده
و بستیم ز دنیا دیده
لندن
۲۵.۰۳. ۲۰۱۰
۱۳۸۹ فروردین ۳, سهشنبه
زمانه ی خاکستری The Gray Age
بهار بود و هوا بسیار دل انگیز، آبی ناب آسمان و سبزی جوان درختان شوری در وجودم برانگیخت و چند خطی موزون در ذهنم شکل گرفت که در طرفه العینی درگیریهای ذهنی و عینی که به خاطرش تحصیل را ناتمام رها کرده بودم تمام تصویر را سیاه و سفید کرد و نتیجه اش قطعه ای شد که در زیر مینویسم.
زمین و آسمان خاکستری
جنگل سیاه و سوخته
دریا خشک
خورشید سرد و بی رمق
این بار
انسان نه خواب است و نه مست
پوچ است
تو خالیست
و بیش از هر زمان
مغرور خود
لبخند رضایت نقش بسته از حماقت بر لبانش
نه شوری در میان است و نه احساس
از کوره راهی که سربالاست
به سوی نا کجا آباد دانش در تکاپو
گمانش کوه قاف است آن و خود هدهد
و من
افتاده اینجا گوشه ای
لا یعقل و مست
به انسان خیره چشمانم
حیران مانده ام
که اینجا بمانم یا شوم راهی
نمی دانم
گفتم که مستم
گاه می خندم
چنان مستانه
که آن انسان که گفتم
از مسیرش روی می گرداند و بر من نگاهی می کند
از روی دلسوزی
و راه خویش می گیرد دوباره
گاه می گریم
چنان که از اشک
حلقه ای در چشم من آید پدید و
از آن آویز گرداند مرا از گردان و جانم بگیرد
به دنبال نوای ساز عشقم من
که شاید سوی خود خواند مرا روزی
که دیگر چشم بر گیرم از آن راهی که انسان پیش رو دارد
همان انسان تو خالی
و دوشادوش هدهد قدم در راه کوه قاف بگذارم
به سوی مسکن سیمرغ
همانجایی که ساز عشق کوک است
The Gray Age:
The earth and sky are gray
The forest black and burnt
The sea dry
The sun cold and lifeless
This time
Man is neither asleep nor drunk
He is empty
Hollow
And more than ever
Proud of himself
With a smile of satisfaction
Born of folly on his lips
There is neither passion nor feeling
Climbing a steep, narrow path
Striving towards the nowhere of knowledge
He thinks it is Mount Qaf, and himself the hoopoe
And I
Fallen here in a corner
Lost to reason and drunk
Gazing at man
Bewildered
Unsure whether to stay here or set out
I don’t know
I told you I am drunk
Sometimes I laugh
So drunkenly
That the man I mentioned
Turns away from his path and glances at me
With pity
And then resumes his way
Sometimes I cry
So much that tears
Form a ring in my eyes
And from it hang me from the sky, taking my soul
I long for the melody of love’s Instrument
Perhaps one day it will call me to itself
So that I may look away from the path that man has before him
The same hollow man
And, side by side with the hoopoe, set foot on the path to Mount Qaf
Towards the abode of the Simurgh
Where the strings of love’s instrument are in perfect harmony
دل تنگ
فکرش را بکن که از خواب بیدار میشوی و آنچه را که در خواب دیده ای به یاد میآوری و حسابی دلت تنگ میشود برای آن کس که در خوابت شریک بوده، دوست داری برای خوردن حتی شده یک قطره چای دعوتش کنی ولی به هزار و یک دلیل امکانپذیر نیست دلت میگیرد و باز احساس .......
۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه
اگر قولی
اگر یادت باشد آن زمان هنوز من را نمی شناختی، من سرباز بودم، من هم تو را نمی شناختم، می دانستم که هستی ولی این که چه کسی و کجا، نه. یکروز که از خانه ی فرید برمی گشتم قرار گاه، زیر پل نیرو هوایی قول دادمت که :
اگر که می شناختمت
بی هیچ کلام مقدسی
تنها به حکم اشتیاقی دور
تنگ
به آغوش می کشیدمت
خیلی به شجاعتم اطمینان داشتم و هیچ فکر امروز را نمی کردم که می شناسمت و به لرزشهای دل آگاهم ولی نه تنها نمی توانم بی حکم و آیه درآغوشت بگیرم که حتی جرات نمی کنم رنگ سرخ کلام و نگاهم را آشکار کنم، تنها آنچه از دست و زبانم بر می آید این است که سرخی ام را به هم سرایی مردم کشورم این روزها سبز نشانت دهم و بیش از این نپوشانم نگاهم را و احساسم را و حرفم را.
سبز می خواهمت، سبز
سبز سبز از سرخی عشق
لندن
۱۲.۰۲.۲۰۱۰
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
شما اجازه دارید خطا کنید
صحبت سر جایزالخطا بودن انسان بود با حاجی یا سید یا هرچیز دیگه، منظور آدمایی بود که بعد از مقام عظمای ولایت خودشونو بهترین میدونن واسه تفسیر و تاویل قرآن و چه بسا که به جای خدا فکر کنن، به نتیجه برسن حکم بِدَن و اجرا کنن.من میگفتم حاجی چیکار دارین به همه گیر میدین از همه توقع دارین خطا نکنن و کامل باشن، خدا که خوداس میگه آدم جان تو جایز الخطایی، خیلی غصه نخور خلاصه اگه اشتباهی چیزی کردی.اقا اینو که گفتم انگار فحش خواهر و مادر دادم به سید یا حاجی یا هرچی دیگه، برآشفت که بچه جان، اولا، اونی که میگن ممکن الخطاست، نه جایز، خدا هیچ وقت اجازه نمیده پسر جان میگه امکان دارد که خطا کنید نه اجازه، بعدش هم این حرفا به تو نیومده برو سره پستت.کلاه سرم نبود، پا رو چسبوندم و لبیک، رفتم سر پست.
سر پست همش به خطا فکر میکردم، آدمیزاد با اتکا به عفل و خرد می اندیشد و به دنبال ثواب میگردد و می شود سقراط، می شود افلاطون و آنک نیچه و غروب بتان، منظور این که حتی این خرد دوستان محترم بعد از اندیشیدن یکدیگر را به خطا کردن متهم میکنند و اصلا خوب که به احوال دنیا نگاه میکنم، می بینم نه تنها در عالم فلسفه که حتی در ساده ترین نوع روابط آدم همین خطاها درنقش پلکانی ضامن پیشرفت انسان و تمدنها می شود و همین خطاها راهنما می شود خود، نه راه.
اندیشه است و نظر که عمل میشود و همه چیز معمولا تا اندیشه است نشانی از خطا ندارد، عملی که میشود کار ما به مشکل بر می خورد و خطاکار می شویم و همین ثوابِ در نظر که میشود خطای عملی، ثواب بعدی را در نظر میسازد و این چرخه می چرخد و می چرخد تا سید بیاید و چوب امکان بگذارد لای چرخ تجویز و اجازه ی رسیدن به خوبی بعدی را از ما بگیردو اجازه ی حرکت را، من ناخواسته به این نتیجه می رسم که خطای جایز است لازمه ی حرکت، چه قدمها که از ترس خطا بر داشته نشد!
اعتراف حقیقی : منم به نوبه ی خودم اهل تفسیرو تاویل هستم، فرق من و سید اینه که اون بعد از مقام عظما دنبال قضیه رو میگیره من نه، اون حکم و اجازه ی اجرا داره من نه !!!
۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه
تیشه ات را زمین بگذار
شایان شوشتری، دوست شاعرم که از قضای روزگار عاشق هم بود در روزگاری که هر ذره ی جسم و جانش درگیرعشقش بود با جدیت تمام سعی داشت رابطه اش را در چارچوب منطق بنشاند، مکاشفه ای کرده و به شعرش در آورده بود.میگفت عاشق و معشوق سرخی و سیاهی پشت کفشدوزکند که هر دو در عین حفظ هویت اولیه بر هم نشسته و جدایی ناپذیرند.
با دوستی صحبت از این میکردیم که زیستن با دیگری مستلزم انکار خود یا انکار شدن از طرف دیگریست در بسیاری از مواقع .گفتم آنچه از شایان شنیده بودم و قبولش هم داشتم، گفت: اینها به حرف آساناند، ساکت شدم.
به صحبتهایی که ان شب میان ما آمد و شد فکر میکردم که ناگهان "وصال قتلگاه عشق است " شبیخون زد و وارد کارزار شد، یاد دو عاشق افتادم که معشوقی مشترک داشتند، خسرو و فرهاد، با دو فرجام متفاوت، یکی عشق را قربانی وصال میکند و دیگری که سر به کوه میگذارد و تیشه به دست میگیرد و شور عشقش را نثار کوه میکُند و می کَنَد.
اتفاقی بر می خورم به شعر سعدی که می گوید :
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی محبت کار فرهاد است و کوه بیستون کندن
شایان و فرهاد که عاشقند و اهل محبت، خواستار نشستن بر سرخی معشوقند بی آنکه سیاهش بخواهند یا هر رنگ دیگر و اصراری به وصال نمی ورزند و محبت را در دل زنده نگاه میدارند و سر خود را به کوه کندن مشغول میکنند،غافل از اینکه شیرین در جستجوی کسی است که کنار و آغوشش را طلب کند نه آنکه کوه را به تیشه کشد و محبتش را زیر سنگ ریزهای بیستون دفع کند.
۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه
شهر بی خورشید
تازه دوره ی آموزشی تمام شده بود و مشغول خدمت در یگان جدید شده بودم در تهران و نسبتا خدمت دشواری بود.همه اش نگهبانی بود و سختگیری فرمانده هم مزید بر علت.شبی از همان شبها مشغول نگهبانی بودم و به درخواست اصلاحی فکر میکردم که صبح از طرف سردار رد شده بود، فشار عصبی کلمات را به ترتیب زیر کنار هم چید:
چه تاریک است اینجا شب
که حتی
نور نورافکن
نیارد روشنی بخشیدن این شب
و من خسته
و پا بسته
به زیر بارش سنگین این برف
در این قیرینه شب، تنها
در این سرما
به بیگاری شدم مجبور
شدم مامور
مثال یک سیه چرده
شدم برده
همان کس که گرفت از آسمان شهر من خورشید
به گوشم خواند
که دیگر هیچ کس را
نیابی برده و بنده
به حرف آسان نمود این
لیک
وقت عمل افتاد مشکلها
به هر راهی که می دانم
و هر صورت که بتوانم
منم در فکر روشن کردن این شام مرگ آموز
ولیکن
سخت دشوار است روشنایی بخشیدن این شب
که این نودولتان ناجوانمرد شب اندیش
به نام نامی الله
دزدیده اند از آسمان شهر من
خورشید
و گیرم من نکردم باور این بهتان سنگین را
چه گویم با کسانی
که کردند بر چلیپا چارمیخ
عیسی بن مریم را
و خود
هر روز
به سان جاهلان
در سوگ او کردند زاریها
چه باید کرد با این شب
و این نودولتان شب پرست ناجوانمرد
مجالم ده دمی
تا در میان آرام
هر آن چیزی که فهمیدم
گر اینجا
آسمان شهر من
گردیده ظلمانی
در آن سو
می کند خورشید عالم تاب سلطانی
اگر شب ماندست اینجا
به چنگ شوم خفاشان نابینا
تو با خورشید همره شو!
۱۳۸۵/۱۲/۰۸
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه
همزاد
من
با خورشید همزادگاهم
و مرا نیز
چون او
هر روز تولدیست
آنقدر نمی پایم
که بفهمم
خود را
تهران
۸۵/۱۱/۱۹
کلاف سر در گم
مستـــأصل
درهم تنیده
کلاف سر در گم
این منم، اینچنین
اینجا
با این حال
در حرکتم
در تکاپوی حرکت
چرا که با تمام تلاشم
با تمام قدمهای به ظاهر استوارم
باز هم همانجایم
همینجا
هرجا که بودم
با هر قدم تنها زمین را زیر پا به گردش
وا می دارم
و خود در جای ثابت
کلاف درهم تنیده ام من
کلاف سر در گم
هزاران هزار من
از درونم
به صد لحن هر کدام
به سخن در آمده
این منم با آن منم در جنگ
ستیزی نا برابر با خودم
سر درگم
کلاف مستـــأصل ام من
اسفند ۸۵
تهران
۱۳۸۸ دی ۵, شنبه
تنهایی شبانه
هیچ کس اینجا نیست
تا خستگی هایم را
و سرگردانی هایم را
و سرگردانی هایم را
با او به تماشا بنشینم
دست در دست و شانه به شانه
تنها غرش ارابه های آهنین است و
نگاهه شمشاد های سرگردان چو من
رسته از میان فاضلاب
و صدای تق تق لرزان کفش های قرمز روسپیان خسته از کار شبانه
نمی دانم خواب میبینم
یا خود کابوسی ام
نشسته اینجا
تنها
.
.
.
تا رسالتی جور کنم
فریاد بر می آورم
در دل
که :
"شهر در امن و امان است"
و نا گه
نگاه خشم ریز ماشینهای کارتون خواب را خیره به خود می بینم
که گویی اگر جان می داشتند
فریاد را
حتی در دل
و با دل
می دریدند
و من شکرگزار این همه بی شعوری در اطراف
.
.
.
پلک هایم را بر هم میگذارم
تا غریدن ها پایان پذیرد
پس آن گاه
به جیر جیرکها فرصتی دوباره میدهم
تا سازشان را برای هم نوازی شب کوک کنند
و بیدهای مجنون با گیسوان به شانه پریشان
برای رقصی به هنگام
زیر آسمان بی ستاره ی این شهر
جامی شکسته ی تقوی
به سلامتی سربازهای تنها به تماشای سرگردانی خود
نوش کنند
و بی هیچ کس یار موافق
دست در دست و شانه به شانه
به تماشا مینشینم
خیال شاعرانه ام را
خیال شاعرانه ام را
بی خیال خستگی ها و سرگردانی هایم
تهران 1386
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
بی اجازه
اگر که می شناختمت
بی هیچ کلام مقدسی
تنها به حکم اشتیاقی دور
تنگ
به آغوش می کشیدمت
تهران
۲۷/۷/۱۳۸۶
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)