هزار سال تنها
هزار سال عاشق
رقصیدهام زندگی را
زیر خاکسترباران عالٓمشهرم
در خون
ایستادهام زندگی را
هزارسال عاشق
هزارسال تنها
-----------
علی
هفدهم نوامبر دوهزار و شانزده
خوابم از مارها میترسد؛
شب به صبح نرسیده،
شوکران نوشش کرده اند
مات
مبهوت
نور کامل نتابیده
خواب، ترسم را میبلعد
خیره به سایه آسمان
تا قیامت
سوت حماقت برلب،
قدم میزنم
بیخبر از دیروز
............................
علی میرشاهی
پانزدهم نوامبر دوهزار و شانزده
مجسمه مسيح بودم
گوشه تاريك كليساى نمناك قديمى در بلونيا
دستانم يخ زده است
دست راستم را بالا مى آورم
آسمان را نشان مى دهم
و پلك بر هم مى گذارم
تا ابد
چشمم به عكس سرم در ليوان چاى افتاد
عقلم را نوشيدم
دماغم را سرخ كردم
شلوار قرمز، جوراب سفيد، كلاه سياه ، پيراهن زرد
و تا ابد دويدم
چشمهایت درد میزاد
فریادِ روسفیدی ابر
و هاجر
به استسقا
عزادار خاکسترِ سیاهِ دیدهات
خورشیدت را و مهر را، آتش را
و خدای من را
رو سیاه کردی
که چند روز ماندنت مهربانی یود
و بزرگیات
به سوگ چشمان سوختهات زار میزنم تا ابد
نوشدارویی
بعد از مرگ نگاهت
پلک بر هم بگذار
که ظلمات گور
غنیمت است
وقتی که کودکیات سر گردان برقراری حکومت خدا شد در کوه
و چشمانت چشمه خاکستر
چشمانت را ببند
که من
تا ابد
در سوگ نگاهت خواهم گریست
جمعه بیست و نهم اوت دو هزار و چهارده
خيابان ها كش مىآيند
ازدحام كوچه، اما، كم نمىشود
آدم ها ...
آدم در اين شلوغى كم مىشود
گم مى شود
و آفتاب كم رمق تابستان
سرماى گورى را در غربت به يادم مىآورد
كه نزديك مىشود
چهارشنبه ٢٦ اوت ١٤
سلما!
آسمان هاى جهان
اين روزها
سخاوتشان را به رخ مى كشند
خورشيد مى تابد
در آسمان بى ابر
و من حالم خوب است
بى كار
بى نان
بى نمك؛
تو اما نيستى
كه ناز كنى
سلما!
چله تابستان مى آيد
برگ پير مى شود
درخت دلتنگ
تو كه نيستى
دلم مى گيرد
بى خانه
بى زن
بى فرزند
سلما!
خورشيد
كه قهر كند
درخت، برگ را به خاك خواهد سپرد
و تو خواهى آمد
با ناز
با سلام
با زندگى
پنجشنبه ٣١ جولاى ١٤
زير آسمان بى ستاره
خواب بودم
كه جنگل را قتل عام كردند
و خمير كردند؛
تا شاعرى
بر كاغذش
از حكمت صبورى درخت
شعرى بنويسد
بامداد چارشنبه ٣١ جولاى
چشمهايم را مى بندم
ابر آسمان را گرفته
ما و خورشيد بازى را باختيم
و جهان يخ زد
درختان
مصبت زده، صبورى مى كنند و برگ مى ريزند
رود
در خروش
ديوانه وار خودش را به سنگ مى كوبد تا به نمك برسد
من اما سيگارم را دود مى كنم
و چشمانم را بر هم مى گذارم
كه بازى را
ما و خورشيد باختيم
آسمان را
ابر گرفت