۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه
امید
فریاد
دوباره آتش
۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه
سیزده
نوازش خاک را
۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه
سرخ
در مرکب سرخ
نوایی عاشقانه در گوشم جاری
و تصویر و تردیدی توأمان
در خاطر
قدر دل را زمانی بهتر میفهمم
که میلرزد سرخ
از سرخی احساسی سبز
و میغلتاند شاید
اشکی بر گونه ای
شاید
و چشم را، شاید، که غلتاند بر گونه ای
اشکی سرخ
از سرخی احساسی سبز
آن زمان که
در مرکبی سرخ
نوایی عاشقانه در گوشت جاریست
و تصویر و تردیدی توأمان
در خاطر
لندن 14.03.2009
۱۳۸۵ شهریور ۵, یکشنبه
حركت
۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه
رها
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه
ارتباط من و علف
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نـخوری
وز نـما مردم به حــیــوان سر زدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه
مرخصی
این عقل فضول پیشه را مشتی مـی
۱۳۸۵ اردیبهشت ۵, سهشنبه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه
زندگی
من
آبستن خویشم
می زایم ومی میرم
با درد میزایم
و
با درد می زیم
و چه شیرین و دردناک است
درد توامان زاییدن و زاییده شدن
و در انتظار
تا کی کودکی شایسته زایم
کودکی کز هر غریوش
لرزه ای بر پایه های این جهان افتد
کودکی کز هر دمش
زنده گردد، مرده مردی
آبستنم من
من
آبستن خویشم
۱۳۸۵ فروردین ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه
روز مره گی
داشتم از خیابون رد میشدم و به این فکر میکردم که دچار روزمره گی شدم که یه ماشین زد بهم و از روزمره گی
۱۳۸۵ فروردین ۲۵, جمعه
نخبه!!!
من: شرط دارم واسه اینکه عاشقت بشم.
من: امممممممممم، ببین راستش خودمم خوب نمیدونم، مممم باید فکر کنم.
اون بازم با اشتیاق: خوب فک کن.
من:من آدم احمقی نیستم که همینجوری عاشق کسی بشم حتماَ باید فک کنم در موردش.
فقط تعجب کرد
من با غروراحمقانه ای دارم فک میکنم و اون هنوز متعجبه!
من یه کم عصبی: نه، ایییییین جججججوری نمیشه، نمیتونم تمرکز بگیرم، وجودت مزاحمه.
اون فقط متعجب به من نگاه میکنه.
من: ببین،.....من باید برم خونه و در موردش فک کنم، اینجا نمیشه، ÷اشو بریم.
اون با حالت منگی: خوب بریم.
از هم جدا میشیم و هر کی میره خونه ی خودش.
میرم خونه ولی اصلا نمیدونم باید به چی فک کنم، اصلاَ این موضوع نیاز به فکر داشت؟!؟! نه نداشت!
من خیلی احمقم.
حالم از خودم بهم میخوره و اینقدر غرق حماقتم میشم که موضوع رو فراموش میکنم.
۱۳۸۵ فروردین ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه
خواب و بیدار
سالهاست تنبل شدم.
انگار زمان نمیگذره، انگار خوابم
ولی حس میکنم کم کم دارم از خواب بیدار میشم، حس وقتی رو دارم که از خواب بیدار میشم وتو رختخواب این شونه به اون شونه میشم ولی دل نمیکنم از خواب، ولی ظاهراَ بایدب÷رم از رختخواب بیرون و دست وصورتم و بشورمو به زندگیم برسم.
فقط نگین اینا به ما چه ربطی داره که ممکنه باز بگیرم بخوابم.