۱۳۸۵ شهریور ۵, یکشنبه

حركت


هر چي فكر ميكنم ميبينم از حركت مهمتر چيزي نيت واسه زندگي، يعني يه جورايي لازم و ملزوم همند.
زياد رو كيفيتش هم تآكيد نشده، حتي مولوي ميگه اصلا مهم نيست كه چه جوري باشه.
حالا اين به عينه در زندگي بنده خودشو نشون داد، و ميبينم كه واسه زندگي كردن مهم در حركت بودنه!!!!!!


به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشمَ

۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه

رها





نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تختـــه پاره بــر مــوج رهــا رهــا رهــا من


ز من هرآنکه او دور، چــو دل به سینه نزدیک
به من هرانکه نــــــزدیک، ازو جدا، جـــدا من


ستــــــاره هــــــا نهفتــــم در آسمـــــــان ابری
دلم گرفته ای دوست، هوای گــــــریـــــه با من



سیمین بهبهانی

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

ارتباط من و علف



ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نـخوری


از جـــمــــادی مردم و نـــامی شدم 
وز نـما مردم به حــیــوان سر زدم


مــردم از حـــــــیــوانی و آدم شـدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم


این دو شعر برای من دو پیام جالب و مهم داره، اصلا به ماهیت ابر و باد و ... کار ندارم، به مردن هم، چیزی که مهمه اینه که ما آدم شدیم ظاهرا و در چرخه ی طبیعت حضور داریم، پس بی ارتباط که نیستیم با باقی اجزا طبیعت، هیچ، اتفاقا خیلی هم مرتبطیم.
میخوام بگم نوع بشر به عنوان جزئی از کائنات باید با باقی اجزا هماهنگ باشه، مثلا یه درخت رو در نظر بگیرید اگه سالم باشه تو بهار شروع میکنه به جوونه زدن وسبز شدن وگل دادن، به بار میشینه بدون اینکه از کسی انتظار داشته باشه بیاد بارشو ازش بگیره، کم کم برگاش زرد میشه میریزه و لخت میشه و ظاهرا میمیره تا بهار بیادو دوباره روز از نو، روزی از نو.
این حد اقل کاریه که یه آدم باید انجام بده؛ یعنی یعنی روز مره گی و نا امید نشدن، بعد که مطمئن شد اینو درست انجام میده باید پا فرا نهد وبه فکر کردن بپردازه.
در راستای ارتباط تنگاتنگ آدمی و غیر آدمی، در مرحله ی تفکر و انجام اموری که به نوع بشر مربوط میشود نیز باید همواره اصل امید رو مد نظر داشته باشیم.



۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

مرخصی




برخیزم و عزم باده ی نــاب کــنم
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
.
این عقل فضول پیشه را مشتی مـی
بر روی زنم، چنانکه در خواب کنم



کاملا با فرمایش آقای خیام موافقم، هر چند وقت یه بار یه مرخصی طولانی لازم داره، چه جورش مهم نیست.
من که فرستادم بره!!!


۱۳۸۵ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

قمار



خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بــــودش
 بنماند هيچ اش الا هــــوس قــــمار ديــــگر

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه

زندگی


من
آبستن خویشم

می زایم ومی میرم

با درد میزایم
و
با درد می زیم

و چه شیرین و دردناک است
درد توامان زاییدن و زاییده شدن

و در انتظار
تا کی کودکی شایسته زایم

کودکی کز هر غریوش
لرزه ای بر پایه های این جهان افتد

کودکی کز هر دمش
زنده گردد، مرده مردی

آبستنم من

من
آبستن خویشم

۱۳۸۵ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

هدف

یکی بود یکی نبود.
پسری بود که خودش هم نمی دانست چه می خواهد.

۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

روز مره گی



داشتم از خیابون رد میشدم و به این فکر میکردم که دچار روزمره گی شدم که یه ماشین زد بهم و از روزمره گی 

نجاتم داد.


۱۳۸۵ فروردین ۲۵, جمعه

نخبه!!!



من: شرط دارم واسه اینکه عاشقت بشم.

اون با اشتیاق: چه شرطی؟
من: امممممممممم، ببین راستش خودمم خوب نمیدونم، مممم باید فکر کنم.

اون بازم با اشتیاق: خوب فک کن.

من:من آدم احمقی نیستم که همینجوری عاشق کسی بشم حتماَ باید فک کنم در موردش.

فقط تعجب کرد

من با غروراحمقانه ای دارم فک میکنم و اون هنوز متعجبه!

من یه کم عصبی: نه، ایییییین جججججوری نمیشه، نمیتونم تمرکز بگیرم، وجودت مزاحمه.

اون فقط متعجب به من نگاه میکنه.

من: ببین،.....من باید برم خونه و در موردش فک کنم، اینجا نمیشه، ÷اشو بریم.

اون با حالت منگی: خوب بریم.

از هم جدا میشیم و هر کی میره خونه ی خودش.

میرم خونه ولی اصلا نمیدونم باید به چی فک کنم، اصلاَ این موضوع نیاز به فکر داشت؟!؟! نه نداشت!

من خیلی احمقم.

حالم از خودم بهم میخوره و اینقدر غرق حماقتم میشم که موضوع رو فراموش میکنم.

۱۳۸۵ فروردین ۲۴, پنجشنبه

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

خواب و بیدار

تنبل شدم.
سالهاست تنبل شدم.
انگار زمان نمیگذره، انگار خوابم
ولی حس میکنم کم کم دارم از خواب بیدار میشم، حس وقتی رو دارم که از خواب بیدار میشم وتو رختخواب این شونه به اون شونه میشم ولی دل نمیکنم از خواب، ولی ظاهراَ بایدب÷رم از رختخواب بیرون و دست وصورتم و بشورمو به زندگیم برسم.
فقط نگین اینا به ما چه ربطی داره که ممکنه باز بگیرم بخوابم.
راستی یادم رفت بگم،
من تنبل نیستم

۱۳۸۵ فروردین ۹, چهارشنبه

گاو خاموش


ناصر خسرو می فرماید: 

گاو خــامــــوش نــــزد مرد خـرد
 به از آن ژاژ خای صد بار است


ولی من به دلیل شوقی که دارم مجبورم بنویسم، حتی اگر مرد خرد چپ چپ نگاه کنه.
باور بفرمایید نمیدونم اومدم اینجا چیکار کنم، شاید آمده ام که ناز بنیاد کن، شایدم...
ولی با همه ی نمی دانمها، امیدوارم در آینده بتونم جلوی ژاژخایی رو بگیرم، هر چند که گل ما را از خاک ژاژستان سرشتند.
این بود اولین پست بنده.