۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

یادنامه

رد پايم آب شد
بخار شد
روى ابرها بود
به دريا ريخت
و من گم شدم

شايد وقتى
جايى شايد

تقوی


خدا كه مرد
چشمانش را
به دوربين هاي مدار بسته هديه كرد
مبادا ما
در خوابمان
بي تقوايي كنيم
با خيال راحت

همين الان
چشم در چشمان خدا، خيره

شعر خاری


شاعر
مجسمه سازى بود
كه فرشته را
از زندان مرمر
نجات مى داد

شاعر
مهندسى شد
كه بتن را
در قالب ستونهاى آسمان خراش
مى ريند

زير زمين لندن
خواب آلوده زمانى

خوان دوم


چشم بسته
كر
در جنگل هزار راه
گم
خميازه مى كشم
تشنه
بي رمق
در بيابان همه سو راه
لب رمق
بي هيچ شمشيري
بي رمق
بي رخش
بي رمق
تشنه
گم در بيابان همه سو راه
گم
گمدر بيابان
بي رمق
بي شمشير
منتظر
منتظر
انتظار در جنگل همه سو راه
بي رمق
بي جان
بي شمشير
گم
گم
تشنه


۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

رکود


سالها پيش
سوار قطارى شدم
كه فقط تكان مى خورد
بى حركت

سالهاست
سوار قطارى
در ايستگاه
فقط تكان مى خورم

كاش خارج از ايستگاه
زندگى
بدون تكان
در حركت باشد

رايت نو
رو مبل، بدون حركت، بدون تكان

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

روز مبادا

وقتي بهار بوى زمستان مى دهد
وقتي معاشرت سيلى زن تنهايىست
وقتى جاى عشق
رئيس دولت به خوابت مى ريند
وقتى كه شعرها را
در توالت مى نويسى
وقتى كه قرص ها را
دليل جدايى مى بينى
وقتى كه مادر
دلتگ تنهايى شصت سالگى ات مى شود
وقتى كه دوستى بوى حقوق سر برج مى دهد
دلتنگ رفتنى

وقتى كه غربت
در آغوش مه آلوده اش مى فشاردت
وقتى كه خانه ات را
راه گم مى كنى
وقتى كه دانش
سر درد مى شود
وقتى كه پيرى
وصل كودكى هايت مى شود

وقتى كه وقتى
مطلع ياوه گويى است

وقت مردن است

بامداد چهاردهم مارس دوهزار و سيزده
توالت

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

سوتفاهم



كلمه شروع جنگ بود
وقتی كه از جنگل گفتم
و تو
از تك تك درختانش تير و كمان ساختى

از رود گفتم
طغيان كرد رودم 
پيش از گوشهايت
و سيل تو را با خود برد

كلمه آغاز تنهايی بود 

بیست و هفتم فوریه دوهزار و سیزده
شرق لندن

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

سكوت

هميشه فرياد نيست
كه گاه
سكوتت
حجم واژه هاى نگفته
آوار مى شود
بر سرم

عاشقانه ها را باور نكن
راستى هنوز برتر فضيلت است
سكوتت را بشكن
هوار كن بر سرم
كه عاشقانه ها را حقيقتى نيست در سكوت

لندن
بامداد نوزده دسامبر دوازده

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

گم شده ام
لابلاي كلمات
دنبال خودم مي گردي


بامداد ٩ دسامبر ١٢
لندن

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

مسافران قطار
به سرعت مرگ
از سرزمين مادرى شان دور شدند
تا آن سو ترك
مخترع تلفن را بستايند


لندن
٥ نوامبر ١٢

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

درد سرعت

قطار مى گذرد
با سرعت
عمر خاطره كوتاه است
زخمش عميق

سرعت قطار فاصله را كم مى كند
سن را زياد
عمر را كوتاه مى كند
و افق ديد را بلند
به بى نهايت
به ناكجاآباد

قطار مى گريزد
از افق
از خورشيد
گذشته جوانمرگ مى شود

حالى ميان خواب و بيداري
جايي كوشه لندن
سوم نوامبر ٢٠١٢


۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

خارج از چارچوب

چراغ ها را خاموش مي كنم
و در روشن ترين گوشه اتاق
دور از چارچوب ها
جلوي چشمان زنم
با چند سوسك ماده عشق بازي مي كنم
پيش از آنكه
در رستوران چيني
به سيخ سرآشپز كشيده شويم

دمدماي صبح اول نوامبر دوازده
لندن

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

جايي از عمر من
بو گيسوان دختري را مي دهد
كه
روز دو شنبه هم
برايش
مناسبتي خاص بود
و
روز دوشنبه را برايم
جاودانه كرد

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

مردم مي دوند
در ايستگاه قطار
قطار مي دود
روى ريل آهن
ماشين ها بوق مي زنند
بي وقفه
پشت چراغ قرمز

نوازنده اما مي نواز
نشسته
در ايستگاه قطار

بمان تا گپي با هم بزنيم
مرگ خودش سراغمان را خواهد گرفت

لندن
دوشنبه پانزده اكتبر دوازده

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه


هیاهوی شهر
در سرم سوت می‌کشد
و من
در مقایسه با حقوق آخر ماه همکارم
هیچ‌ام
لندن
دوازدهم اکتبر دو‌هزار و دوازده

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه



زندگي ام من
آبستن مرگ
خداي مرگم من
نيست ميشوم روزي
و مرگ را خلق خواهم كرد.

چهارم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن



تيك... تاك ...
تيك... تاك ...
ساعتها هر ثانيه كلامي دارند
زبانشان را اما
هيچ گاه
نفهميدم من

ششم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن




و مرگ ما را خواهد برد
به خيابان بيستم
در خانه اي به خاكمان خواهد سپرد
كه امروز، خود، زير دو مجموعه مسكوني
دفن شده است

هفدهم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن


۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

همهمه



هياهوي آژير آمبولانسها
نزديكي مرگ را فرياد مي كنند
از خانه همسايه اما
صداي زندگي
از زبان كودكي شنيده مي شود
كه مادرش را صدا مي زند.

لندن
بیست‌وچهار اوت دوهزار دوازده


خواب آلوده ام
شبها از دنيا مي روم
و صبح ميلي به بازگشت ندارم

لندن
بیست و هفتم اوت دو هزار و دوازده 


پنجره اتاق خواب
چشم حيرت زده خيابان بود
به خستگيهايم


لندن 
بیست‌ونهم اوت دوهزار و دوازده  

زلزله



خواب بر چشمانم حرام شده است
كه ديوارها حرمت شكسته اند
و هيچ تكيه گاهي را اعتمادي نيست
بام خانه ها سنگ مزار هم ميهنانم شده
و من دستانم كوتاه است
به سقف آسمان نميرسد حتي

خواب بر چشمان من حرام شده امشب

لندن 
دوازده اوت دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

بی‌خوابی


برگها حنجره درخت بودند
و باد درختان را به حرف می‌آورد 
و درختان از نورافكنها می‌ناليدند
كه خواب برايشان نگذاشته است

لندن
هفتم اوت دوهزار و دوازده

سكوت شب
به سياه چاله اي مي ماند
كه من را
به خودم ميرساند

لندن
جمعه دهم اوت دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

مسافر



مسافر قطار ابدي‌ام من
پياده نخواهم شد
با قطار به موزه خواهم رفت 
و بازديدكنندگان را
ديد خواهم زد


لندن
پنجم اوت دوهزار و دوازده

مکعب

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

چرندیات موسیقایی


آواز دهلم من 
کاش می‌شد از خودم دور بشم!


لندن
بامداد بیست و ششم جولای دو هزار و دوازده

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

دلتنگي


دلم تنگت ميشود
وقتي كه نيستي
كم مي آورمت
مثل هوا
آه مي كشم
تا كمي نفس بگيرم
جايت با هيچ چيز پر نمي شود

لندن
بیست و سوم مه دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

وعده

دست بر ماه تمام خواهم سائيد
تمام قد بر سرپنجه هايم
اگر قدر لبهايت را بداني

 لندن
بامداد بيست و سوم مه دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه