۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

سوتفاهم



كلمه شروع جنگ بود
وقتی كه از جنگل گفتم
و تو
از تك تك درختانش تير و كمان ساختى

از رود گفتم
طغيان كرد رودم 
پيش از گوشهايت
و سيل تو را با خود برد

كلمه آغاز تنهايی بود 

بیست و هفتم فوریه دوهزار و سیزده
شرق لندن

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

سكوت

هميشه فرياد نيست
كه گاه
سكوتت
حجم واژه هاى نگفته
آوار مى شود
بر سرم

عاشقانه ها را باور نكن
راستى هنوز برتر فضيلت است
سكوتت را بشكن
هوار كن بر سرم
كه عاشقانه ها را حقيقتى نيست در سكوت

لندن
بامداد نوزده دسامبر دوازده

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

گم شده ام
لابلاي كلمات
دنبال خودم مي گردي


بامداد ٩ دسامبر ١٢
لندن

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

مسافران قطار
به سرعت مرگ
از سرزمين مادرى شان دور شدند
تا آن سو ترك
مخترع تلفن را بستايند


لندن
٥ نوامبر ١٢

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

درد سرعت

قطار مى گذرد
با سرعت
عمر خاطره كوتاه است
زخمش عميق

سرعت قطار فاصله را كم مى كند
سن را زياد
عمر را كوتاه مى كند
و افق ديد را بلند
به بى نهايت
به ناكجاآباد

قطار مى گريزد
از افق
از خورشيد
گذشته جوانمرگ مى شود

حالى ميان خواب و بيداري
جايي كوشه لندن
سوم نوامبر ٢٠١٢


۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

خارج از چارچوب

چراغ ها را خاموش مي كنم
و در روشن ترين گوشه اتاق
دور از چارچوب ها
جلوي چشمان زنم
با چند سوسك ماده عشق بازي مي كنم
پيش از آنكه
در رستوران چيني
به سيخ سرآشپز كشيده شويم

دمدماي صبح اول نوامبر دوازده
لندن

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

جايي از عمر من
بو گيسوان دختري را مي دهد
كه
روز دو شنبه هم
برايش
مناسبتي خاص بود
و
روز دوشنبه را برايم
جاودانه كرد

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

مردم مي دوند
در ايستگاه قطار
قطار مي دود
روى ريل آهن
ماشين ها بوق مي زنند
بي وقفه
پشت چراغ قرمز

نوازنده اما مي نواز
نشسته
در ايستگاه قطار

بمان تا گپي با هم بزنيم
مرگ خودش سراغمان را خواهد گرفت

لندن
دوشنبه پانزده اكتبر دوازده

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه


هیاهوی شهر
در سرم سوت می‌کشد
و من
در مقایسه با حقوق آخر ماه همکارم
هیچ‌ام
لندن
دوازدهم اکتبر دو‌هزار و دوازده

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه



زندگي ام من
آبستن مرگ
خداي مرگم من
نيست ميشوم روزي
و مرگ را خلق خواهم كرد.

چهارم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن



تيك... تاك ...
تيك... تاك ...
ساعتها هر ثانيه كلامي دارند
زبانشان را اما
هيچ گاه
نفهميدم من

ششم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن




و مرگ ما را خواهد برد
به خيابان بيستم
در خانه اي به خاكمان خواهد سپرد
كه امروز، خود، زير دو مجموعه مسكوني
دفن شده است

هفدهم سپتامبر دوهزار و دوازده
لندن


۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

همهمه



هياهوي آژير آمبولانسها
نزديكي مرگ را فرياد مي كنند
از خانه همسايه اما
صداي زندگي
از زبان كودكي شنيده مي شود
كه مادرش را صدا مي زند.

لندن
بیست‌وچهار اوت دوهزار دوازده


خواب آلوده ام
شبها از دنيا مي روم
و صبح ميلي به بازگشت ندارم

لندن
بیست و هفتم اوت دو هزار و دوازده 


پنجره اتاق خواب
چشم حيرت زده خيابان بود
به خستگيهايم


لندن 
بیست‌ونهم اوت دوهزار و دوازده  

زلزله



خواب بر چشمانم حرام شده است
كه ديوارها حرمت شكسته اند
و هيچ تكيه گاهي را اعتمادي نيست
بام خانه ها سنگ مزار هم ميهنانم شده
و من دستانم كوتاه است
به سقف آسمان نميرسد حتي

خواب بر چشمان من حرام شده امشب

لندن 
دوازده اوت دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

بی‌خوابی


برگها حنجره درخت بودند
و باد درختان را به حرف می‌آورد 
و درختان از نورافكنها می‌ناليدند
كه خواب برايشان نگذاشته است

لندن
هفتم اوت دوهزار و دوازده

سكوت شب
به سياه چاله اي مي ماند
كه من را
به خودم ميرساند

لندن
جمعه دهم اوت دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

مسافر



مسافر قطار ابدي‌ام من
پياده نخواهم شد
با قطار به موزه خواهم رفت 
و بازديدكنندگان را
ديد خواهم زد


لندن
پنجم اوت دوهزار و دوازده

مکعب

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

چرندیات موسیقایی


آواز دهلم من 
کاش می‌شد از خودم دور بشم!


لندن
بامداد بیست و ششم جولای دو هزار و دوازده

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

دلتنگي


دلم تنگت ميشود
وقتي كه نيستي
كم مي آورمت
مثل هوا
آه مي كشم
تا كمي نفس بگيرم
جايت با هيچ چيز پر نمي شود

لندن
بیست و سوم مه دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

وعده

دست بر ماه تمام خواهم سائيد
تمام قد بر سرپنجه هايم
اگر قدر لبهايت را بداني

 لندن
بامداد بيست و سوم مه دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

طلا



طلا! به سادگي نمي شود از كنار اين كلمه ي سه حرفي گذشت، چرا كه، شايد هيچ واژه ي ديگري چنين نقشي در زندگي آدمي بازي نكرده باشد؛ حتي خدا!

طلا! عنصري با وىژگيهاي منحصر به فرد، فلزي شكل پذير كه در اثر كشش از موي سر هم نازكتر مي شود و مي توان در پود پارچه از آن استفاده كرد، زنگ نميزند، فاسد نمي شود و درخشنده است، زيبا و تجملي.

تمام اين خاصيت ها بود كه آدميزاد را واداشت به تلاش براي تبديل ديگر فلزات به طلا. تلاشي كه، آنچنان كه گويند شروعي بود براي پيدايش علم شيمي.

اگر طلا نبود چه بسا كه امروز شيمي نمي دانستيم ما و به تبع آن بيو شيمي و دارو سازي.

حال، به سختي دنيا را تجسم كنيد در حالي كه كسي شيمي نمي داند و هيچ داو سازي تربيت نمي شود.

بيماريهاي جسمي را كنار مي گذارم، بدون طلا با اين همه بيماري روحي و رواني چه مي كرديم و لرزش ديت و پامان و افسردگيها را با چه درمان مي كرديم؟!

با سپاس ويژه از اين فلز منحصر به فرد، اين نوشته را و وجود خودم را تقديم مي كنم به حضرت بي مثالش، جناب طلا!


مقصد سفر



قطار 
خاك گلدانهاي فردا را
به مقصد ميرساد

لندن 
نهم مه دوهزار و دوازده


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

بي نام



چشم باز يا بسته
مرگت دنيا را پاياني نيست
درد را شايد

خواب يا بيدار
سلامي ديگر
تنهاييت را پاياني نيست
آرامشت را شايد

قطار 
به سوي مقصد روانه
مسافر خسته را
كدام ايستگاه پياده شدن
تفاوتي نيست

چشم بسته يا باز 
خواب يا بيدار
موذن هر روز چند نوبت 
كوك اذانش خواهد بود 
و بهار هرسال
سر ساعت معيني خواهد آمد 
و قطار روزي 
به مقصد خواهد رسيد
با مسافر
يا بدون آن حتي 

لندن
پنجم مه دوهزار و دوازده

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

شطحیات خستگی


هفت سال بعد در چنین روزی
من با هم خوابیدیم 
و خانه داشتیم 
و کف خانه فرش بود 
و گرم بود
و بهار بود و درخت گیلاس حیاطتمان شکوفه داده بود

هفت سال بعد، فردای امروز
سر کار رفتم 
آرام بودم 
من به تو رسیده بودم و سر به سامان 

چند سال بعدترش
خواب بودم 
که مرگ مرا به سفر برد 
و پولش را از بازنشستگی ام کم کرد
به مقصد که رسیدیم 
تو هتل را برایم رزرو کرده بودی 
و بازنشستگی ام را قطع کرده بودی 
و خانه نداشتم من

روی ایوان هتل 
سبک بودم و راحت بودم 
و به روزهایی فکر می کردم که 
"حال"اش را نمی بردم 
و به خاطرات آینده ام فکر می کردم

لندن
امروز


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

آدمهاي دوگونه اى



آدمها، به گفته ي خودشان، دو دسته اند؛ دسته ى اول حسابي اند و دسته ي دوم نا حسابي.

 حسابي ها حساب و كتاب سرشان مي شود، با يك نگاه تا ته وجودت مي روند و بر مي گردند و تمام مجهولاتت را معلوم مي كنند، بعد تصميم مي گيرند كه با تو باشند يا نباشند ولي از آنجا كه تعداد خطوط گذرنده از دو نقطه تابعي از زمان است بودن و نبودنت با اين آدمها هم ارتباط مستقيم با تقويم دارد، شايد یک روز با حساب و كتاب دوستت جور در نيايي و نا حسابي شوي. آدم حسابيها پيش بيني اشتباه سازمان هواشناسي را فقط عصباني مي شوند و با همه ي قوي بودن رياضي شان معادله را حل نشده باقي مي گذارند. براي آدم حسابي ها فقط كشف مجهولات تو آسان است، چون آنها خوب رياضي را مي فهمند ولي دوستش ندارند، مي خوانندش ولي بي علاقه، رياضي را بي علاقه دوست دارند چون براي بچه زرنگهاست.

  آدمهاي نا حسابي حساب نمي دانند چون كه باران، آمدنش را به خاطر اشتباه هوا شناسي به تعويق نمي اندازد. آدمهاي ناحسابي همه جور رفيق دارند چون اساسا دنيال معلوم كردن مجهولات هيچ كس نمي روند آدمهاي مجهول دار هم همه عين هم اند. براي آدم ناحسابي همه خودي اند و كساني كه بي خودي بازي در مي آورند ناحسابِ دنيا را به هم ميريزند. آدمهاي ناحسابي با پيش بيني وضع هوا تفريح ميكنند و به آفتاب يك روز باراني و بالعكس مي خندنند.

 آدمهاي حسابي پيشبيني هوا هستند و نا حسابي ها باران روز خورشيدي!

 لندن

 يكم مه دو هزار و دوازده


۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

"خودِ" آدم

.
مسئولیت هرگونه ناراحتی روحی روانی، ناشی از خواندن متن زیر، به عهده ی خواننده ی محترم است، نگارنده ی سطور از پذیرفتن هر گونه بد و بیراه و ناسزا معذور است.

به دنیا که می یای خودت می مونه پشت خط شروع و تو رو می سپاره به جسمت و یک ذهن، که هیچ ایده ای از بعد خط شروع نداره و کامل پر شده از تصویر "خودت"؛ از خودت جدا می شی و با جسمت شروع به حرکت می کنی، در زمان، درک مفهوم زمان هم کلا بسته به ورودیهای ذهن داره، ورود ناآشناها به ذهن، اصلا، زمان رو برای ما قابل درک می کنه، به همین خاطر هم هست که مفهوم زمان نسبت به عمر آدم ساختار لگاریتمی داره، یعنی هرچی که سن بالا می ره سرعت گذشت زمان هم بیشتر می شه.

دقیقا در لحظه ی پس از شروع مفاهیم جدید شروع به وارد شدن به ذهنت می کنن و جای تصویری که از "خودت" داشتی رو می گیرن. جذابیت مفاهیم جدید به قدری زیاده که توغافل می شی و شروع می کنی به فراموش کردن "خودت"،  نمی دونی که مهمترین چیزی که باید تو ذهنت نگه داری همون تصویر "خودت" هست، جای جایگزین کردن باید فقط تصویر "خودت" رو کوچک کنی و فضای جدید برای مفاهیم جدید باز کنی و بر اساس "خودت" ازشون استفاده کنی یا از ترکیبشون بازآفرینی کنی. وقتی که به هر دلیل "خودت" رو فراموش می کنی، یه روز به خودت می یای که من، اصلم، خود خودم چی بودم، الان کجام، رابطه ام با این همه آشغالی که وارد ذهنم کردم چیه، این همه ورودی چطور می تونه خروجی بده، چون اصلا به خاطر خاصیت تابعی ای که ذهن آدم داره ناگزیر از داشتن خروجیه. "خودت" رو ندونی شروع می کنی به ساختن خروجیهای بی ربط، که نه "تو"یی نه "خودت"، مسخره اس.

به اینجا که می رسی باید یه بک آپ از تمام ورودیها بگیری و بعد سعی کنی به باز سازی "خودت" و همه چیز رو از اینجا به بعد بسازی، هرچند که این "خودت" با "خودت" اولی کمی فرق داره در نهایت ولی از تویی که ورودیهای ذهنی ساخته خیلی بهتر و نزدیک تر به واقعیته.

والسلام
.