۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

خلقت

.
و خدا خاك را آفريد
و گُل را از خاك روياند
و گِلِ شاعران را
از خاك باغچه ي نرگس
سرشت

لندن
بامداد بيست و چهارم آوريل دوهزار و دوازده
.

بی عنوان

.
براى گروس عبدالملكيان

تو افكارم را خوانده بودي
يا من اشعارت را
هرچه هست
باشد
فكر مي كنم
آن روز كه گذاشتي "خدا دوباره دست هايش را بشويد"
من و تو
ما
خاك
يك گلدان بوديم

لندن

بيست و سوم آوريل دوهزار و دوازده

.

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

اجتماعی شدن یا نشدن، مسئله این نیست!

.

حدود یک سال و نیم پیش، اینجا نوشتم مسئله اجتماعی شدن یا نشدنه، که نیست. اصالت با تنهاییه، چه در جمع چه در خلوت.

همه ی ما، دست کم در کودکی ترس از تاریکی رو تجربه کردیم؛ اصلا چرا تاریکی ترسناکه؟ می گن هر چی تو روشنایی هست تو تاریکی هم هست، ولی دروغ می گن، یه چیز ساده و آشنا هست که فقط تو روشنایی وجود داره و تمام ترس ما از تاریکی به خاطر نبود اونه. تو تاریکی ما هستیم و ترسمون ولی سایه امون نیست و تمام ترس گم شدن همیشه همراهمون، سایه، است؛ تنهایی اصلا تا زمانی که ما هستیم با سایه امون، وجود نداره، وقتی به وجود می یاد که سایه گم میشه یا فراموش می شه، یا از بین می ره.
اجتماعی شدن هم به خودی خود می تونه پدیده ی خنثائی باشه یا نباشه و کلی تاثیر بذاره رو خیلی چیزا ولی مادامیکه حواس ما رو از وجود و حضور سایه پرت نکرده مسئله نیست، که مساله ی اصلی تنهایی ماست، که فقط در تاریکی وجود داره، زمانی که سایه گم می شه.

ناب ترین ارتباطی که آدم می تونه برقرار کنه با سایه اشه، تمام تجربه ها یکسانه، هرچند که سایه ی ما هیچ تجربه ای از تاریکی نداره و لی باز کم سوء تفاهم ترین رابطه رو آدم می تونه با سایه ی خودش برقرار کنه، تمام کلمات برای هر دو، با تقریب زیادی، یک معنی رو داره؛ تا سایه نباشه و تا ما آگاه به حضور سایه نباشیم، ارتباط با بقیه ی آدمها و موجودات غیر ممکن، یا حد اقل کم اثر می شه.

پس، می خوای اجتماعی باش می خوای نباش هر جا که هستی سایهاتو فراموش نکن.

.

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

کتاب


کتاب را باز می کنم
خواندنم نمی آید
به صدای ناله های درخت گوش می دهم ولی

لندن
پانزدهم آوریل دوهزار و دوازده


۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

حکایت عشق


من خواب می بینم
در لندن
ودختری عاشق می شود
در سمرقند

لندن
جمعه سیزدهم آوریل دوهزار و دوازده

هم آغوش بستر خواب


عمری به خواب گذشت
روزها را در بستر ترديد سپری كردم
و شب هم‌آغوش خدا به بستر خواب، عبادت
مرگ را، عمری، عاشقانه زيستم
كه عمری ديگر بود
بي زمان
هم‌بستر خدا
عبادتي ابدی
در آغوش خاك

خواب را
عمری
عاشقانه به بستر عمر بردم
كه برهاني بود
بي هيچ جای شكي
بر وجود خدا
كه عمري در بستر خلاصه شد
هم آغوش خدا

لندن
بامداد سوم ...

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

توهم شاعرانه


وزن و قافيه لازم نيست
همين كه توهم شاعرى داشته باشى
كافيست
تا خنده ات
جايى
گوشه اى از زمين
گلى بروياند
بر خاك سرد و سياه

لندن
بامداد سيزدهم آوريل دوهزار ودوازده

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

تو


گفته بودم كه
هستی
بوده ای
مي دانستم كه بوده ای
از يك جاي كار بودی
مي آمدی
اولش نبود
آينده بود
بودی
اثيری
دست قضا دست در دستمان كرد
در خيابان
"تو"ى موهوم اشعارم را ديدم
در خيابان
آينده به حال پيوست
و ما جاودانه شديم
در اكنون
در خيابان

لندن
بامداد ٢٥ مارس ٢٠١٢

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

فراموشی


آسمان آبي آبي
بي حتي يك لكّه ابر
بهار آمده انگار
خانه اما سرد و تاريك است
و من
نام دوستانم را به ياد نمي آورم

لندن
اول مارس دو هزار و دوازده

تیک تاک عزیز


اختراع ساعت
تنها خاصيت وجود زمان بود
تا تيك تاك ثانيه هايش سكوت خانه را بشكند.

لندن
اول مارس دو هزار و دوازده


۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

سکوت


شاهد تنهایی من
حرفهای نگفته‌ايست
كه از سينه بيرون نمی‌آيد

دوشنبه 26 فوریه 2012

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

تو


تمام شعر من تویی
باشی یا نباشی
چه بسا که اصلا بوده‌ای
از آخر
و تمام شعرها را گفته‌ای
که من از آغاز شاعر باشم
که تمام شعرهایم بوی دهان تو دارد
و حال هم‌آغوشی‌ات را
باشی یا نباشی
که بوده‌ای
از آغاز
آخرش را بوده‌ای
شعرهایم را سروده‌ای
من فقط خیره به دیوار
تو را به یاد می‌آورم
و تو شعر می‌شوی
و شعر تو می‌شود
و من آغاز

لندن
بامداد سیزدهم فوریه دو‌هزار و دوازده

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

آرزو


ای‌کاش، براستی، سگ بودم
با چرمینه تسمه‌‌ای میخ‌چین بر گردن
نگهبان گله‌ای گوسفند
در راه دیزباد
پارس کنان
معترض
دوان
به دنبال پیکانی در گذر از راه
که مزاحم می‌انگاشتمش

یا پشه‌ای بودم
سمج
نشسته بر دستان میزبانی با مروت
که با اینکه انگل می‌انگاشت‌م
به تماشا می‌نشست
خون خوردنم را
تمام و کمال
تا آن‌فدر سیرخون شوم
که پرواز را ببرم از خاطر

کاش فطره عرقی سرد بودم
نشسته بر پیشانی دزدی دله
از ترس
زاده‌ی شنیدن صدای تلّق در

کاش همه‌ی اینها بودم بودو
بود اکنونم نبودم
سگ انگاشته‌ی مُشتی گوسفند
که هر گامم شمارنده‌ی خمیازه‌ای باشد
متجاوزی در کابوسی به دنبال
چه بسا که آن سگ
به استخوان در خواب دیدن باشد و
آن پشه نشئه‌ی کمتر از قطره‌ی خونی و
آن قطره عرق، به دریا پیوسته
و من بیدار
به شمارش هر خمیازه با گامی بی‌رمق
نگران صبحگاهی
به انتظار نشسته فردایم را

ای‌کاش
سگ بودم
پشه بودم
قطره عرقی سرد بودم
سرباز نبودم.

تهران
سی‌و‌یکم اردیبهشت هشتادوشش

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

دل‌تنگی


آدم‌ها مي‌روند
من دلم مي‌گيرد
آدم‌ها مي‌آيند، حتي
من دلم مي‌گيرد
دروغ مي‌گويند
دل من مي‌گيرد
خوشحال‌اند
دل من مي‌گيرد
آدم‌ها
آدم‌ها از خريد مي‌آيند
من دلم مي‌گيرد
آدم‌ها در آرزوي خريد مي‌روند
من دلم مي‌گيرد
آدم‌ها خوابند
چشم‌هاشان باز است
لبخند مي‌زنند
اشك مي‌ريزند
باز هم دل بي صاحب من مي‌گيرد

"آي آدم‌ها"
آدم‌ها
آدم‌ها
چه مي‌شود شما را؟!

لندن
١٨ ژانويه ٢٠١٢

خلقت


همه چيز را خدا آفريد
اما
بعضي چشمها سفارش شيطان بود
قلبها هم
گاهي
گاه گاهي

لندن
هژدهم ژانویه

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

درد


غم من "درد وطن" نيست
درد من بي‌وطني‌ست

لندن
ششم ژانویه دو‌هزار و دوازده

نا‌واژه


دل بيچاره
ساده بود
كه يكساني واژه‌ها، در شكل، را
تا دلِ واژه
مي‌برد
من و دل ساده بوديم
كه واژه‌ها را باور كرديم
آن‌چنان كه بودند
كه نبودند آن‌چنان

وخواب مرا مي‌رهاند از اين تذوير
و تا كوچه های اصفهانم مي برد
و من گوشوارهای فيروزه‌ای را به گوشهای ايواني، ناظر بر گذر، آويختم
وخود به انتظار نشستم
صور اسرافيل را
در زير گذر
در خواب
خيره به گوشوارهاي فيروزه
كه واژه‌ها را اعتمادي نيست

لندن
سوم ژانویه دو هزار و دوازده

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

توبه


مجازات خوردن گياه ممنوعه، تجربه ي زمان ميرا بود
زيستن در ميانه
ميانه ي اضطراب
اضطراب مرگ
ترس بريدن
تمام شدن
دور شدن
گم شدن
اين همه به گندمي نمي ارزيد
حتي به سيب سرخي
که به تجربه ی هیج ممنوعه ای

توبه بايد كرد

توبه مي كنم
از آدميت
توبه ميكنم

لندن
بامداد اول ژانویه دو هزار و دوازده

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

فرشته


صداي ناله مي آيد انگار
فرشته اي مغموم
بهانه ي كلاغان خانه را مي گيرد
دلش براي بالهايش تنگ شده شايد

لندن
بامداد بيست و ششم دسامبر دوهزار و دوازده

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

سوال


علامت سوالی ام
بی هیچ جوابی گاهی
جوابی که شاید تو باشی
که باید تو باشی
تو که باشی؟!
مسئله این است
علامت سوالم من
تو رخ بنما
باشد که حل شوم
شاید که حل شوم
در تو

لندن بامداد سوم دسامبر دوهزار و یازده

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

مشاعقه



تو همعطر باراني
تو را مي خواهم
تو همرنگ آفتاب و همصداي نسيمي
تو را مي خوانم

لبخندت گرماي خورشيد و
دستانت لطافت مهر
نوازشت را مي جويم

رنگ گيسوانت طليعه ي سحرست
اميد را آرزو در دل

چشمانت غم غربت را مي خندد
مهر واميد مادران اعصار را بشارت دهنده

دعوت دستانم را پاسخ گوي
و آغوشم را گرما باش

بيا تا چشيدن طعم يگانگي
پياده روي كنيم
دست در دست و شانه به شانه

چشم در چشم و نفس در نفس
خورشيد را خوش آمدي گوييم و
و دلتنگ تمام غربتها
هم سفر با وي
غرب تا شرق را قدم به قدم
تا خوراسان
تا عطر شب بو و اقاقيا
تا خنكاي نسيم بهاري
و حياط آب پاشي شده تابستان
و صداي زنگ مدرسه
سفر كنيم
كه
خاك اينجا سرد است

بيا دست در دست قدم به راه نهيم
بيا تا افق فرداها دل به دريا بزنيم
كه بيچاره دل از غروب زيباي آخر سال ديگر بي خبر است
بيا تا همسفر با خورشيد شرق را تا غرب هر روز بپيماييم
بيا همسفر باشيم و همدل
كه خاك اينجا سرد است


لندن
٢١/٠٣/٢٠١١

شادماني


شادماني
محصول درخت انسان است
ريشه در دل دارد و
در چشم به بار مي نشيند
پيشه اش خنداندن لب است و
هنرش رقصاندن
و پيكارش
فضيلتي است
آبستن اميد
اميد ادامه دادن و رفتن
ننگش ركود است و ماندن
از همين روست كه
اينجا مي فروشندش و
آنجا
ممنوع التصويرش ميكنند

شادماني
پيكار جوست
بدي را و سياهي را
فرزندان حرامزاده ي عبوس تعصب

شادماني
شروع زندگيست
اينجا حراجش مي كنند و
آنجا به زندانش مي افكنند

لندن
١٤/ ٠٧/ ٢٠١١

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

مَ ج آ ز


از تكنولوژي بدم مي آيد
عكست را مي گيرد
روي نت مي گذارد
به خانه ام مي آورد
قاب مي گيرد
به ديوار مي زند و
ما به هم خيره مي شويم و
من عاشقت مي شوم
بي آنكه باشي
بي آنكه ديده باشمت

لندن
٨ ژوئيه ٢٠١١

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

حكايت دل در غربت



دلم تنگ است
تنگ خانه
خانه اي كه بيشتر حياط بود
پر گل و بوي ياس و آن طرف ترك، نزديك در كوچه، بوي اقاقي

دلم تنگ است
تنگ ايمانم
و خدايي كه نشاني اش در هر برگ درختي نمايان بود

دلم تنگ است
تنگ مادرم و پدر
كه خدا را، اقاقي و ياس را در نگاهشان
و در لبخندشان ارمغان مي آوردند

دلم تنگ است
تنگ ايمانم
كه هر نفس دو شُكر به جا مي آورد
و زندگي كه نفس نفس شُكر بود و شِكر

دلم تنگ است
تنگ اميدم
كه انسان را در فردا مي ديد
بهتر از امروزش

دلم تنگ است
كه اينجا خانه هاشان خانه نيست حتي
كه حياتشان، هرچه پُر گُل، بويي از ياس و اقاقي ندارد
كه پدر و مادر اينجا
تنها زاده ي همخوابي بي دقت است و نگاهشان بي هيچ معني، نيازمند تشويق اداره ماليات است و هزار حربه ي ديگر
دلم تنگ است
كه اينجا خدا مرده
كه برگ درختانش جز آجر چيزي را نشان نمي دهد

دلم تنگ است
تنگ اميدي در جستجوي انسان
تنگ انسان است
انساني كه ديگر نيست
مسخ شده ي پول و "دانش" و تكنيك
بي هيچ آينده
زمان را برده شده به سود اربابانش

دلم تنگ است

لندن
دوم ژوئیه دوهزار و يازده 

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

سلوك


فيس بوك را بايد بست
حرف را بايد خورد
كوچ بايد كرد
زندگي در خواب است
مرگ را بايد ديد.

لندن ٢٦/ژوئن/٢٠١١

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

فاصله


چشم در چشم به فاصله ي ديواري
ضخامتش اعصار
صدايت به من نمي رسد
من كر نيستم
فاصله را ديوار گرفته
قرنها فرسخ ميان ما
ساكت نيستم
كه فرياد تاريخم
صدايم به تو نمي رسد
كه سلسله ها خون ريخته اند ميان ما
مشكل زبان نيست
كه هر دو انسانيم
منشور زمان رنگين كمانمان كرد
احمق نيستم
كه بيرنگم
رنگين كماني را آبستن
تو زود نرسيدي
كه من دير آمدم
هزار سال تأخير گناه من بود

لندن

٠٤/٠٣/٢٠١١

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

جهانی نشویم


جهانی شدن را چندان دوست ندارم، حسنی، به عنوان قهرمان داستانهای کودکی، را در راه شلمرود، ترجیح می دهم بر میکی موس!


۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

هذیان های یک دهه ی شصتی




در عزاي خويش غمگينانيم ما
افسرده ي كودكي به يغما رفته
نوجواني در ترس و 
جواني ناداشته

خدايم دادند و ايمانم بخشيدند
به هزار حيلت
كه روزي تكيه بر جايش زنند 
بي هيچ تقلا

نسل افسردگانيم ما
خنده ي غم نشانده بر لب
غمِ خنده در دل
دل در خانه رها كرده
گريخته از ناخدا خداي خود خوانده بر تخت

دل و كودكي وعمري را به گذشتگان سپرديم و به درگذشتگان پيوستيم

خداي ايمانم را نمي يابم
كه مي داند؟ 
شايد "برادران" به بندش كشيده اند بي خبر
اعتراف خواهد كرد به زودي
به همدستي با بيگانه
به فتنه گري 
خدايم را هم به جعبه ي جادو خواهند كشاند
خبرش مي آيد

دل افسردگانيم ما
من و هم نسلانم
بي هيچ اميدي 
بي قرار خانه
دل نگران خدا
-خداي گم شده- 
و نفرين كنان، ناخدا خداي تكيه زده بر تخت را

حالمان خوش نيست
هيچ خوش نيست
كه بدحاليم
دلتنگ شمعداني و 
آفتاب و 
آتش
دلتنگ حوض آبي و ماهي گلي
دلتنگ شهر به خاكستر نشسته

دل مردگانيم ما
بي نفس
چشم، خيره به ناكجا آباد
در جستجوي خدا و اميد و خانه

عاشقي از ياد برده 
در آغوش تنهايي 
در هراس از مرگ خدا و خنده و خانه

آسمان آبي مي خواهم و خورشيد خراسان را
حوض آبي و ماهي قرمز را 
رقص كنان
نشاني از زندگي
عشق مي خواهم و خانه را
مادرم را و پدر را
دلتنگم
حياط پر گل كودكي را مي خواهم و لبخند را

خدايم را مي خواهم
بخشنده و مهربان
نزديكتر از تنهايي به آغوش كشيده در غربت

زندگي مي خواهم
بي ناخدا خداي خود خوانده ي بر تخت

زندگي مي خواهم
زندگي!

لندن
٠٩/٠٢/٢٠١١

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

یادواره


براي شايان

تمام روي زمين جايم كم است
كه دل تنگ است
كه رفيقي و همرزمي
شاعري 
در خانه 
با خويش در جنگ است

تمام روي زمين 
اكنون
فاصله است ميان ما 
من و او كه روزگاري 
دورترين فاصله مان خياباني بود
نام شهيدي بر گرده

كه زمان رزم را به بزم گذرانديم
و شعر خوانديم و عشق ورزيديم

كه در خيل سربازان اژدهاكي 
از خاموشي ماه سروديم و
عشق ورزيدن پسران و
رو نهان كردن دختران

كه بي هيچ آسماني بر سرمان
مشت مشت بذر ستاره باشيديم بر سقف كوتاه خانه
كه خورشيد را در قلبمان زنده نگاه داشتيم بي هيچ آسماني

كه سكني گزيديم بر ارتفاع سروي 
زير باران و
خواستيم كه فريدون و كاوه باشيم
و عاشق چو مجنون
كه ليلي را ليلي بخواهيم و مجنونش باشيم

تاب آورديم و تاب آورديم
لباس رزم بر تن عاشق مانديم
و اميد كاشتيم
و باران دروديم

آه اي آسمان كوتاه خانه
تمام ارتفاعت كوتاهم مي ايد
كه جان جانم فسرده دل 
به درك واصل ميكند قاصدک بيخبرش را 
كه ليلي، ليلي نماند و
مجنون را تاب نياورد
به جنونش كه تنها تحفه اي بود كه از او به يادگارش مانده بود

زمين! 
تمام گستره ات ارزاني ضحاكان
و بلندي آسمانت نيز 
كه عاشقي را دل در سينه تنگ است

نفرين تمامي ثانيه ها نثار پهنا و بلندايت
كه تمام گستره ات را جا كم است عاشقي را
و تمام بلنديت كوتاه سروقد مجنوني

زمين و زمان و آسمان را جا تنگم است رفيق
اگر دل افسرده باشي


لندن 
٥/٢/٢٠١١